![]() |
![]() |
|
|
قفس كوچك...
هر لحظه حرفي در ما زاده مي شود. هر لحظه دردي سربرمي دارد، و هر لحظه نيازي از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش مي كند. اين ها بر سينه مي ريزند و راه فراري نمي يابند. مگر اين قفس كوچك استخواني ، گنجايشش چه اندازه است؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 21:22 توسط سوفیا |
|
|
چراغ گرد شهر از ديو و دد ملول بود و با چراغ ، گرد شهر مي گشت. د ر جست و جوي انسان بود گفتند: نگرد كه ما گشته ايم و آن چه مي جويي يافت نمي شود . گفت: ميگردم، زيرا گشتن از يافتن ، زيباتر است . و گفت : قحطي است، نه قحطي آب و نان ، كه قحطي انسان. بر آشفتند و به كينه برخاستند و هزار تير ملامت روانه اش كردند، كه ما را مگر نمي بيني كه منكر انساني. چشم باز كن تا انكارت از ميانه برخيزد. خنده زنان گفت پيشتر كه چشمهايم بسته بود ، هياهو مي شنيدم ، گمانم اين بود كه انسان است . چشم باز كردم اما همه چيز ديدم به جز انسان. خنجر كشيدند و كمر به قتلش بستند و گفتند : حال كه ما نه انسانيم ، تو بگو اين انسان كيست كه ما نمي شناسيمش؟ گفت آن كه دريا دريا مي نوشد و باز هم تشنه است . آن كه كوه را بر دوشش مي گذارد و خم بر ابرو نمي آورد . آن كه در رزمگاه دنيا جز با خود نمي جنگد و از هر طرف كه مي رود جز او را نمي بيند .آن كه با قلبي شرحه شرحه تا بهشت مي رقصد، آن كه خونش عشق است و قولش عشق . آن كه سرمايه اش حيرت است وثروتش بي نيازي. آن كه سرش را مي دهد آزادگي اش را اما نه، آن كه در زمين نمي گنجد، در آسمان نيز. آن كه مرگش زندگي است . آن كه خدا را... او هنوز مي گفت كه چراغش را شكستند و با هزار دشنه پهلويش را دريدند. فردا باز كسي خواهد آمد ، كسي كه از ديو ودد ملول است و انسانش آرزوست. عرفان |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 18:34 توسط سوفیا |
|
|
خدا را شكر كه... خدا را شكر كه تمام شب صداي خرخر همسرم را مي شنوم
اين يعني او زنده و سالم در كنار من خوابيده است
خدا را شكر كه دختر نوجوانم هميشه از شستن ظرفها شكايت مي كند
اين يعني او در خانه است و در خيابانها پرسه نمي زند
خدا را شكر كه ماليات مي پردازم
اين يعني شغل و درآمدي دارم و بيكار نيستم
خدا را شكر كه بايد ريخت و پاش هاي بعد از مهماني را جمع كنم
اين يعني در ميان دوستان بوده ام
خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند
اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم
خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم
اين يعني توان سخت كار كردن را دارم
خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم
اين يعني من خانه اي دارم
خدا را شكر كه در جايي دور جاي پارك پيدا كردم
اين يعني هم توان راه رفتن دارم هم اتومبيلي براي سوار شدن
خدا را شكر كه سروصداي همسايه ها را مي شنوم
اين يعني من توانايي شنيدن دارم
خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم
اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم
خدا را شكر كه هر روز بايد با زنگ ساعت بيدار شوم
اين يعني من هنوز زنده ام
خدا را شكر كه گاهي بيمار مي شوم
اين يعني به ياد آورم اغلب اوقات سالم هستم
خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند
اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 16:25 توسط سوفیا |
|
|
تو رازي و ما راز پرده اندكي كنار رفت و هزار راز روي زمين ريخت رازي به اسم درخت، رازي به اسم پرنده ، رازي به اسم آسمان ، رازي به اسم هرچه كه مي داني . و باز پرده فرا آمد و فرو افتاد ... و آدمي در اين سوي پرده ماند با بهتي عظيم به نام زندگي ، كه هر سنگ ريزه اش به رازي آغشته بود و از هر لحظه اي رازي مي چكيد . در اين سوي رازناك پرده آدميان سه دسته شدند... گروهي گفتند:هرگز رازي نبوده، هرگز رازي نيست و رازها را ناديده انگاشتند و پشت به راز زندگي زيستند . خدا نام آن ها را گمشدگان گذاشت . و گروهي ديگر گفتند : رازي هست ، اما عقل و توان نيز هست. ما رازها را مي گشاييم و مغرورانه رفتند تا گره راز و زندگي را بگشايند. خدا گفت: توفيق با شما باد ، به پاس تلاشتان پاداش خواهيد گرفت. اما بترسيد كه در گشودن همان راز نخستين وا بمانيد . و گروه سوم اما ، سرمايه اي جز حيرت نداشتند و گفتند : در پس هر راز، رازي نهفته است و در دل هر راز، رازي . جهان راز است و تو رازي و ما راز. تو بگو كه چه بايد كرد و چگونه بايد رفت. خدا گفت: نام شما را مؤمن مي گذارم، خود شما را راه خواهم برد. دستتان را به من بدهيد. آن ها دستشان را به خدا دادند و خدا آن ها را از لابه لاي رازها عبور داد و در هر عبوري رازي گشوده شد. و روزي فرشته اي در دفتر خود نوشت : زندگي به پايان رسيد. و نام گروه نخست ازدفتر آدميان خط خورد، گروه دوم در گشودن راز اولين واماند و تنها آنان كه دست در دست خدا دادند از هستي رازناك به سلامت گذشتند... عرفان نظر آهاري |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 19:37 توسط سوفیا |
|
|
ايجاد تفاوت با عشق هوا سرد است و بخاري نفت ندارد، مجبوريم درز در و پنجره ها را بگيريم تا دوباره گرماي خورشيد را ببينيم . در اين اتاق سرد ، من ، تو و خيلي ها حضور دارند. تا صبح هم هنوز خيلي مانده است . در اين فاصله چه كنيم ؟ خيلي ها مي گويند دلخور و افسرده و غمگين! يابخواب يا گوشه اي كز كن و غصه بخور! اما يك راه سوم هم هست كه مي تواند حتي از اين شرايط سخت ، يك خاطره ي شيرين ابدي در ذهن بسازد . آن راه سوم اين است كه عاشق اين سرما و سختي شويم و آن را همانطور كه هست بپذيزيم! آن وقت مي توانيم تا صبح زير پتو مثل بچه ها ريز ريز بخنديم و با هم نون و كباب بازي كنيم . حتي مي توانيم دور اتاق گل كوچك بازي كنيم و به نوبت براي خودمان يك المپيك راه بيندازيم . مهم نيست چه كاري قرار است بكنيم اگرآماده عاشق شدن لحظات سخت بشويم، شادي هاي پنهان يكي يكي خود را نشان مي دهند . |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 19:42 توسط سوفیا |
|
|
سفر كوله پشتي اش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد ، و گفت تا كوله ام ازخدا پر نشود برنخواهم گشت . نهالي كوچك و رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود . مسافر با خنده اي رو به درخت گفت : چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن، و درخت زير لب گفت : ولي تلخ ترآن است كه بروي و بي توشه برگردي، كاش مي دانستي آنچه درجستجوي آني ، همين جاست. مسافر رفت و گفت : يك درخت از راه چه مي داند، پاهايش درگل است، او هيچ گاه لذت جستجو را نخواهد يافت و نشنيد كه درخت گفت: اما من جستجو را از خود آغاز كرده ام و سفرم را كسي نخواهد ديد... هزار سال گذشت، هزار سال پرپيچ و خم ،هزارسال بالا و پست، مسافر بازگشت، رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود ، اما غرورش را گم كرده بود به ابتداي جاده رسيد ، جاده اي كه روزي از آن آغاز كرده بود. درختي هزار ساله بالا بلند و سبز كنار جاده بود . زير سايه اش نشست تا نفسي بياسايد . مسافر درخت را به ياد نياورد، اما درخت او را مي شناخت، درخت گفت: سلام مسافر در كوله ات چه داري؟ مرا ميهمان كن . مسافر گفت: بالابلند تنومندم، شرمنده ام كوله ام خالي است و هيچ ندارم. درخت گفت : چه خوب! وقتي هيچ چيز نداري همه چيز داري اما آن روز كه مي رفتي در كوله ات همه چيز داشتي ، غرور كمترينش بود،جاده آن را از تو گرفت. حالا در كوله ات جا براي خدا هست و قدري از حقيقت را در كوله ي مسافر ريخت. دستهاي مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد و گفت : هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفته اي واين همه يافته اي. درخت گفت : |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 21:26 توسط سوفیا |
|
|
اشك چه زباني صادقتر و زلالتر و بي رياتر از زباني كه كلماتش، نه لفظ است و نه خط ،اشك است ، هر عبارتش، ناله اي، ضجه ي دردي ، فرياد عاشقانه ي شوقي؟ مگر چشم از زبان صادقانه تر سخن نمي گويد؟ مگر نه اينكه اشك، زيباترين شعر، بي تاب ترين عشق، گدازان ترين ايمان، داغ ترين اشتياق، تب دارترين احساس، خالص ترين گفتن و لطيف ترين دوست داشتن است كه همه در كوره ي يك دل، به هم آميخته و ذوب شده اند و قطره اي گرم شده اند نامش اشك؟ گريستن يعني تجلي طبيعي يك احساس، حالتي جبري و فطري از يك عشق ، يك رنج، يك شوق يا اندوه يا... اشك كه مي بارد ،ناله كه بر مي آيد ، گريه كه اندك اندك در دل مي رويد و ناگهان در گلو مي گيرد ، راه نفس را مي بندد و ناچار منفجر مي شود، اين زبان صادق و طبيعي شوق و اندوه و درد و عشق يك انسان است. كسي كه عاشق است و از معشوقش دورافتاده و يا عزادار است و مرگ عزيزي قلبش را مي فشارد ، مي گريد، غمگين است ، هرگاه دلش ياد او مي كند و زبانش سخن از او مي گويد، چشمش نيز با او همدردي مي كند، يعني اشك مي ريزد، اشك مي جوشد ، و اين ها همه نشانه هاي لطيف و صريح ايمان عميق و عشق راستين اويند. دكتر شريعتي |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 21:24 توسط سوفیا |
|
|
عدالت معلم پاي تخته داد مي زد، صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود ولي آخركلاسي ها لواشك ها بين خود تقسيم مي كردند و آن يكي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي زد، براي اينكه بي خود هاي و هوي مي كرد و با آن شور بي پايانش تساوي هاي جبري را نشان مي داد . با خطي خوانا بر روي تخته اي كز ظلمتي تاريك غمگين بود تساوي را چنين نوشت: يك با يك برابر است. از ميان جمع شاگردان يكي برخاست. هميشه يك نفر بايد به پا خيزد... به آرامي سخن سر داد: تساوي اشتباهي فاحش و محض است! نگاه بچه ها ناگه به يك سو خيره گشت و معلم مات بر جا ماند و او پرسيد: اگر يك فرد انسان واحد يك بود ، آيا باز يك با يك برابر بود؟ سكوت مدهشي بود و سؤالي سخت. معلم خشمگين فرياد زد : آري برابر بود و او با پوزخندي گفت : اگر يك فرد انسان واحد يك بود آنكه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنكه دستي پاك و فاقد زر داشت پايين بود. اگر يك فرد انسان واحد يك بود آنكه صورت نقره گون چون قرص مه مي داشت بالا بود و آن سيه چرده كه مي ناميد پايين بود. اگر يك فرد انسان واحد يك بود اين تساوي زير و رو مي شد. حال مي پرسم اگر يك با يك برابر بود نان و مال مفت خواران از كجا آماده مي گرديد؟ يك اگر با يك برابر بود پس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد؟ معلم ناله آسا گفت: بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد: " يك با يك برابر نيست " |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 22:25 توسط سوفیا |
|
|
پروردگارا به من آرامشي عطا فرما تا بتوانم چيزهايي را كه قادر به عوض كردنشان نيستم بپذيزم و به من شجاعتي عطا فرما كه بتوانم چيزهايي كه مي توانم عوض كنم و بصيرتي كه تفاوت اين دو را بفهمم . |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 19:38 توسط سوفیا |
|
|
وقتي بود نمي ديدم ، وقتي مي خواند نمي شنيدم ، وقتي ديدم كه نبود ، وقتي شنيدم كه نخواند ، چه غم انگيز است عمري گداختن از غم نبودن كسي كه تا بود از غم نبودن تو مي گداخت ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 19:36 توسط سوفیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 |
|
RSS
|